
کاش یه گل بودم ...
جمعه هفته گذشته برای اجرای یک برنامه غار نوردی رفته بودم به روستای هرانده از توابع فیروزکوه ... تو راه بازگشت مست طبیعت بکر و دست نخورده روستا بودم که به یک گل برخورد کردم، این گل اونقدر زیبا و قشنگ و خوشبو بود که به راحتی میتونست چشمای هر بینندهای رو ساعتها به خودش خیره کنه، غرق در زیبایی اون گل شده بودم که ناگهان با صدای بلند یه پیرزن بومی که با گویش شیرین محلیش همینطور داشت بد و بیراه میگفت به خودم اومدم ... شک نداشتم که مورد خطابش منم، همینطور ماتم برده بود که مگه چکار کردم که این بنده خدا داره با من این رفتار رو میکنه که تازه متوجه شدم به علت عدم وجود یک حریم مشخص و به صورت کاملا ناخواسته وارد باغ اون پیرزن شدم ... من از شرم کار ناخواستهای که انجام داده بودم عذر خواهی کردم و به راهم ادامه دادم اما اون همینطور ... !!!
راستش یه کم ازش کینه به دل گرفتم، چون نه تنها کار من عمدی نبود بلکه در کمال ادب از ایشون عذر خواهی کردم !! بعد از طی چند متر نگاهی به پشت سرم انداختم دیدم پیرزن نشسته داره اون گل رو بو میکنه ... در تمام طول راه این جریان ذهن من رو به خودش مشغول کرده بود ... داشتم به این فکر میکردم چقدر جالبه که گلها بدون در نظر گرفتن اینکه چه کسی در مقابلشون قرار گرفته !! به دور از خوب و بد آدما، به یک میزان، تمام وجودشون ( رنگ، بو، زیبایی ) رو در اختیار دیگران میذارن !! گل براش فرقی نمیکنه شخصی که روبروش ایستاده کیه و چیه !! حتی اگر کسی اون رو بچینه و زندگیش رو ازش بگیره به راحتی همه چیز رو فراموش میکنه، مجدداً رشد میکنه و نهایت عشق و زیبایی رو به طرف مقابلش هدیه میکنه !! میدونید چرا ؟ چون گل ذاتش اینه ... !! اما آدما برای هدیه دادن، برای بخشیدن و یا انجام دادن کاری برای کسی، به هزار چیز فکر میکنن، اگه با ذهنشون جور از آب در اومد اون رو انجام میدن ... !!!
این منم بیتفاوت ... !! امشب نوشتم از دل مشغولیهام، از بی آلایشی و دل پاکی که رنگ و بوش، صداقت و نجابته ... !! آی گل، دلم برات تنگ شده ....
کلمات کليدي :